تبليغاتX
ما هیچ ، ما نگاه - از هر دری سخنی

یعنی من الآن جفت پاهام مرخصن !

کلا" من وقتی وقت اضافی نداشته باشم شدیدا هوس وقت هدر دادن و خرید و اینا میکنم ! نمونه اش دیروز ... اول گفتم برم چند تا تیکه لوازم آرایش بخرم نتیجه اش این شد که رفتم ۴ تا پاساژو گشتم واسه خودم ! موقع برگشتن به خونه بود داشتم از پاساژ میومدم بیرون دقیقا تو محوطه ی پاساژ بود دیدم یه دختر و پسر دارن با هم به طرز فجیعی دعوا می کنن ....  پسره مچ دست دختره رو گرفته بود می کشید طرف خودش. دختره در حالی که سعی می کنه دستشو آزاد کنه : ولم کن ! پسره : می زنمتا ! دختره : تو غلط می کنی منو بزنی ... پسره هم یه جوابی بهش داد که من یخ کردم ! یعنی یه حرفی زد که ... ! دختره هم می گفت زشته جلو مردم ! من وای نستادم نگاه کنم ... جلوم هم دوتا خانوم بودن که وقتی یکم رفتیم جلوتر یکیشون برگشت ازم پرسید : خواهر برادر بودن یا دوست دختر روست پسر ؟! حالا انگار من می دونم ! منم گفتم نمی دونم والا ! دوست ؟! فکر نکنم آدم با همچین حیوونی دوست هم بشه !

خانومه : واقعا" !

 

                                                ****************

 

نمی دونم متاسفانه چرا جامعه ی ما اینطوریه که دخترا نمی تونن اصلا توش راحت باشن ... یعنی تو حتی نمی تونی بری بیرون ۱ ساعت تو هوای آزاد واسه دل خودت قدم بزنی و به هیچی فکر نکنی چون از دم خونه تا دوباره دم خونه ! (از وقتی از خونه میری بیرون تا بر میگردی) مزاحمت برات ایجاد میکنن ... یه سری آدمهایی که به نظر من واقعا مشکل و عقده ی روحی دارن ... حالا نه که فکر کنی من الآن آنجلینا جولی ام !!! اصلا" به نظر من اینجور پسرا حتی قیافه هم براشون مهم نیست فقط میخوان یکی رو داشته باشن ! ... این یه پیش زمینه بود که داستان نمایشگاه کتاب رفتنم رو واست بگم ...

اول اینکه من عاشق کتاب و کتاب خوندنم ....واسه همین اولین روز نمایشگاه کتاب از دانشگاه پاشدم رفتم نمایشگاه (یعنی با تیپ ساده و مقنعه و آرایش فوق العاده کم )داشتم تو سالن کتابهای فارسی میگشتم از غرفه ی اول شروع کردم و غرفه غرفه به ترتیب میگشتم و کتابهایی که دوست داشتم رو می خریدم که یه دفعه دیدم یه نره غول جلوم سبز شد ! برگشت گفت میشه باهم بریم ؟! منم رومو کردم اونور و خیلی قاطع گفتم نه ... بعد دوباره اصلا حواسم نبود و تو کتابها غرق شدم ... چند دقیقه بعد دیدم این پسره دقیقا هرجا می رم دنبالم میاد ... منم که تا حالا داشتم از این خرید کردن و بیرون بودنم لذت می بردم زهر مارم شد دقیقا" ... به این ترتیب که تا یه ربع من تمام غرفه ها یی رو که می خواستم دونه دونه بگردم هول هول رد میکردم که این یارو گمم کنه .... دوباره صاف میومد وای میستاد بغلم ! منم با عصبانیت و برگشتم بهش گفتم : میگم نه !!

دوباره ول نکرد و داستان تعقیب و گریز ادامه داشت که دوباره که رسید بهم اومد گفت : دیدی پیدات کردم!!!! ... من یعنی ساطور میزدی خونم در نمیومد ... هیچ نگهبانی هم نمی دیدم تو سالن که اینو تحویلش بدم ... رفتم دم اولین غرفه و با عصبانیت (حالا تمام حرصم رو سر اون غرفه دار بدبخت خالی کردم ... من موندم چه جوری با اون لحنم جوابمو داد !) ببخشید آقا ! اینجا نگهبانی چیزی نداره ؟!

-والا حراست هستش اینجا.

-کجاست ؟!

-اگه تو نباشه حتما دم در هست.

منم برگشتم برم پیش حراست که دیدم پسره غیبش زد ... نگو اسم حراست که میاد اینا میرن رو ویبره ! منم بعد از اینکه نیم ساعتی حرص خوردم به خریدم ادامه دادم !

 

                                                ****************

استاد نازنین ریاضی همین که میاد سر کلاس واقعا ظاهر و باطنش دل منو میبره دلبرم !!!
گوگوری مگوری میاد موقع حل تمرین میشینه ته کلاس بچه ها باید برن مسئله هایی که جلسه ی پیش  داده رو حل کنن ... بعد وقتی یه مسئله رو هیچکس بلد نیست به خودش زحمت نمیده بره پای تخته مسئله رو حل کنه از همون ته کلاس تند تند حفظی میگه ! بعد ما هم باید بفهمیم !یه جمله در میون هم میگه اینکه خیلی ساده است ! ای جانم ! ای دل ربا ! نگو اینجوری من کهیر میزنم !

آخر کلاس هم میگه اگه سوالی ندارید به آرامی متفرق شوید !!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 10:39 توسط خانوم میم ! |