بعدا" تر نوشت! : من یه سوال دارم ! شما این گوشه ی آی دی من عکس گل میبینین یا بچه ؟! آخه اول عکس گل بود بعد به اعتراض پری عکس یه بچه رو گذاشتم که پری میگه همون عکس قبلیه هست ! میخوام بدونم عکس جدید رو خودم میبینم فقط ؟! آیا ؟!
بعدا" نوشت : دوست عزیز (امیر) منظور من اصلا" این نبود که شما نظر نده یا من فقط دوست دارم نظرات موافقم رو بخونم ... اگه اینطوری بود کامنتدونیمو تائیدی می کردم و مینوشتم دوست عزیز کامنت شما پس از بازبینی در دیدرس عموم قرار می گیرد ! خوشحال میشم نظرات مخالفمم بخونم !
*******************
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید.سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانهء کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد
و از جلوی چشمها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت
و گاهی فریاد می زد و می گفت : من هستم , من اینجا هستم , تماشایم کنید .اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند , کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی , از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود و یک روز رو به خدا کرد و گفت : نه , این رسمش نیست . من به چشم هیچ کس نمی آیم .کاشکی کمی بزرگتر , بزرگتر مرا می آفریدی .
گفت: اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی , بزرگتر از آنچه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی.
رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشه تا وقتی که می خوای به چشم بیای , دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .
دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند .
سالها بعد دانه کوچک سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد ؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
سپیدار بارها و بارها قصهء خدا و دانه کوچک را به باد گفته بود و می دانست که باد قصهء او را همه جا با خود خواهد برد.
عرفان نظر آهاری