تبليغاتX
ما هیچ ، ما نگاه

تا حالا هیچ وقت ازتون نخواستم پستم رو بخونین اما اینبار واسه اولین بار ازتون می خوام این پست رو کامل کامل بخونین ... این متنی که پایین میذارم پارسال همین موقع ها بود ، نزدیک سال روز آزادی خرمشهر که تو روزنامه ی اعتماد ملی خوندم و میشه گفت از این رو به اون رو شدم.

متن اینه (جاهاییش که برای خودم جالب تر و بیشتر حائز اهمیت بود رو با رنگ دیگه و یا فونت درشت تر نوشتم) :

دست نوشته اي از شهيد احمدرضا احدي
رتبه اول کنکور پزشکي سال 64
ساعتي قبل از شهادت

چه کسي مي داند جنگ چيست؟
چه کسي مي داند فرود يک خمپاره قلب چند نفر را مي درد؟
چه کسي مي داند جنگ يعني سوختن، يعني آتش، يعني گريز به هرجا، به هر جا که اينجا نباشد، يعني اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه مي کند؟ دخترم چه شد؟
به راستي ما کجاي اين سوال ها و جواب ها قرار گرفته ايم ؟
کدام دختر دانشجويي که حتي حوصله ندارد عکس هاي جنگ را ببيند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حيا را چه کسي ياد مي کند که بي شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به
رسم اجدادشان به گور سپردند .
کدام پسر دانشجويي مي داند هويزه کجاست؟
چه کسي در هويزه جنگيده؟ کشته شده و در آنجا دفن گرديده؟
چه کسي است که معني اين جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟!
اصلا چه کسي مي داند تانک چيست؟
چگونه سر ۱۲۰ دانشجوي مبارز و مظلوم زير شني هاي تانک له مي شود؟
آيا مي توانيد اين مسئله را حل کنيد؟
گلوله اي از لوله دوشکا با سرعت اوليه خود از فاصله هزار متري شليک مي شود و در مبدا به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ کرده و گذر مي کند، حالا معلوم نماييد سرکجا افتاده است؟
کدام گريبان پاره مي شود؟
کدام کودک در انزوار و خلوت اشک مي ريزد؟
و کدام کدام .............؟
توانستيد  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر نمي توانيد، اين مسئله را با کمي دقت بيشتر حل کنيد؛
هواپيمايي با يک و نيم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متري سطح زمين، ماشين لندکروزي را که با سرعت درجاده  مهران _ دهلران حرکت مي نمايد ، مورد اصابت موشک قرار مي دهد اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود معلوم کنيد کدام تن مي سوزد؟
کدام سر مي پرد؟
چگونه بايد اجساد را از درون اين آهن پاره له شده بيرون کشيد؟
چگونه بايد آنها را غسل داد؟

چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش کنيم؟
چگونه مي توانيم در شهرمان بمانيم و فقط درس بخوانيم؟
چگونه مي توانيم درها را به روي خود ببنديم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگيريم؟
کدام مسئله را حل مي کني؟ براي کدام امتحان درس مي خواني؟
به چه اميد نفس مي كشي؟ كيف و كلاسورت را از چه پر مي كني؟
از خيال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر يا از آدامسي كه هر روز مادرت در كيفت مي گذارد؟
كدام اضطراب جانت را مي خورد؟
دير رسيدن به اتوبوس، دير رسيدن سر كلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چيز بسته اي؟ به مدرك، به ماشين؟
به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟؟
صفايي ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشيدن، پرستو شدن
آي پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده اي در همسايگي تو داغدار شده است؟ جواني به خاك افتاده است؟
آي دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟
هيچ مي دانستي؟ حتما نه...!!!
هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره مي خورد، به دنبال آب گشته اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟ و آنگاه كه قطره اي نم يافتي، با اميدهاي فراوان به بالين آن كودك رفتي تا سيرابش كني، اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي خورد؟......
اما تو اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، اگر جعفر و عبدالله نيستي،
لااقل حرمله مباش، كه خدا هديه حسين را پذيرفت و خون علي اكبر و علي اصغر را به زمين پس نداد.
من نمي دانم كه فرداي قيامت اين خون با حرمله چه خواهد كرد....
پس بيايد حرمله مباشيم......

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 21:39 توسط خانوم میم ! |

اگه دوتا پست قبلی رو خونده باشین متوجه میشین که تو این مدت روند مطالب وبلاگ چطوریه و چه پست هایی گذاشته میشه. این پست در ادامه ی پست قبله و خاطرات شهید حاج حسین خرازی

۱-نگاهش می کردم. یک ترکه دستش بود، روی خاک  نقشه ی منطقه را توجیه می کرد. بهم برخورده بود فرمانده گردان نشسته ، یکی دیگر دارد توجیه میکند . فکر می کردم فرمانده گروهان است یا دسته. ندیده بودمش تا آن موقع بلند شدیم. می خواست برود ، دستش را گرفتم . گفتم « شما فرمانده گروهانی ؟ » خندید . گفت « نه یه کم بالاتر » دستم را فشار داد و رفت.حاج حسن گفت « تو این رو نمی شناسی ؟ » گفتم « نه . کیه ؟ » گفت « یه ساله جبهه ای ، هنوز فرمانده تیپت رو نمی شناسی؟ »

۲-دو تا دور نشسته بودیم. نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم ، اون جا که رفته بودیم برای مانور ؛ یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن . یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته ، پولشو به صاحبش بدین

۳-داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده ، شما همین طور نشستین؟» گفتم « نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود. » گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شدههمان شب رفتیم یزد، بیمارستان. به دستش نگاه می کردم .گفتم «خراش کوچیک! » خندید. گفت « دستم قطع شده ، سرم که قطع نشده. »

۴-فرقی نمی کرد. عملیات، تک، پاتک. هرچی که بود باید بعدش جنازه ها را جمع می کردیم. می آوردیم عقب همه را. گفت « پس علی کو؟ » علی قوچانی شهید شده بود. با گلوله مستقیم تانک. جنازه نداشت. رفت یکی یکی روی جنازه ها را زد کنار. پیدایش نکرد. حالا جنازهاش را از من می خواست. گفت « باید بری بیاریش عقب. » نمی توانستم بگویم جنازه ندارد. گفتم« اون جا رو عراقی ها آب انداختن . نمی شه بریم بیاریمش

۵-بیمارستان شلوغ شلوغ بود. عملیات نبود، گرمای هوا همه را از پا انداخته بود. دکتر سرم وصل کرده بود بهش. از اتاق می رفت بیرون ، گفت« بهش برسید. خیلی ضعیف شدهگفت « نمی خورم.» گفتم « چرا آخه؟» - اینا رو برای چی آوردن این جا ؟ مریض ها را نشان می داد. – گرمازده شدن خب. – منو برای چی آوردن ؟ - شما هم گرمازده شدین. – پس می بینی که فرقی نداریم. گفت « نمی خورم .» « حسن آقا به خدا به همه گیلاس دادیم. این چن تا دونه مونده فقط.» گفت « هروقت همه ی بچه های لشکر گیلاس داشتند بخورند، من هم می خورم

۶-آخرین بار تو مدینه هم دیگر را دیدیم . رفته بودیم بقیع. نشسته بود تکیه داده بود به دیوار. گفتم « چی شده حاجی ؟ گرفته ای؟ » گفت « دلم مونده پیش بچه ها. » گفتم « بچه های لشکر؟ » نشنید. گفت « ببین ! خدا کنه دیگه برنگردم. زندگی خیلی برام سخت شده. خیلی از بچه هایی که من فرمانده شون بودم رفتن ؛ علی قوچانی، رضا حبیب اللهی، مصطفی. یادته؟ دیگه طاقت ندارم ببینم بچه ها شهید می شن، من بمونم.» بغضش ترکید. سرش را گذاشت روی زانوهاش. هیچ وقت این طوری حرف نمی زد.
۷-رفتم بیرون، برگشتم. هنوز حرف می زدند. پیرمرد می گفت « جوون ! دستت چی شده ؟ تو جبهه این طوری شدی یا مادر زادیه؟ » حاج حسین خندید. آن یکی دستش را آورد بالا. گفت « این جای اون یکی رو هم پر می کنه .یه بار تو اصفهان با همین یه دست ده دوازده کیلو میوه خریدم برای مادرم.» پیرمرد ساکت بود. حوصله ام سر رفت. پرسیدم « پدر جان ! تازه اومده ای لشکر؟ » حواسش نبود. گفت « این، چه جوون بی تکبری بود. ازش خوشم اومد. دیدی چه طور حرفو عوض کرد ؟ اسمش چیه این؟ » گفتم «حاج حسین خرازی» راست نشست . گفت « حسین خرازی؟ فرمان ده لشکر؟ »
۸-نشسته بودم روی خاک ریز. با دوربین آن طرف را می پاییدم. بی سیم مدام صدا می کرد. حرصم در آمده بود. – آدم حسابی. بذار نفس تازه کنم . گلوم خشک شد آخه. گلویم، دهانم، لب هام خشک شده بود . آفتاب مستقیم می تابید توی سرم. یک تویوتا پشت خاکریز ترمز کرد. جایی که من بودم، جای پرتی بود.خیلی توش رفت و آمد نمی شد. گفتم« کیه یعنی؟» یکی از ماشین پرید پایین . دور بود درست نمی دیدم. یک چیز هایی را از پشت تویوتا گذاشت زمین. به نظرم گالن های آب بود. بقیه اش هم جیره ی غذایی بود لابد. گفتم «هر کی هستی خدا خیرت بده مردیم تو این گرما.» برایم دست تکان داد و سوار شد. یک دست نداشت. آستینش از شیشه ی ماشین آمده بود بیرون، توی باد تکان می خورد.
۹-بی سیم زد . پرسید « چی شد پس؟ » صبح عملیات، نیروها هدف را گرفته بودند، ولی نه آن قدر که حاج حسین می خواست. گفت « بی سیم بزن به فرمانده شون، بگو بکشه عقب. بعد بگو محمد و بچه هاش برن جای اونا.» تیر خورده بود.نمی توانست بلند شود.سرش را انداخته بود پایین گفت « حاجی! » حاج حسین گفت « جانم؟» گفت« من ... من سعی خودمو کردم، نشد. بچه ها خسته بودن. دیگه نمی کشیدن.» زد زیر گریه. حاج حسین رفت کنارش نشست . با آستین خالیش اشک های او را پاک می کرد، ما هم گریه افتاده بودیم.

۱۰-هواپیما که رفت، چند نفر بی هوش ماندند و من که ترکش توی پایم خورده بود و حاج حسین، تنها. رفته بود یک تویوتا پیدا کرده بود. آورده بود. می خواست ما را ببرد تویش . هی دست می انداخت زیر بدن بچه ها. سنگین بودند، می افتادند. دستشان را می گرفت می کشید، باز هم نمی شد. خسته شد. رها کرد رفت روی زمین نشست. زل زد به ما که زخمی افتاه بودیم روی زمین، زیر آفتاب داغ. دو نفر موتور سوار رد می شدند. دوید طرفشان. گفت« بابا ! من یه دست بیش تر ندارم. نمی تونم اینا رو جابه جا کنم. الان می میرن اینا. شما رو به خدا بیاین.» پشت تویوتا یکی یکی سرهامان را بلند می کرد، دست می کشید روی سرمان – نیگا کن. صدامو می شنوی؟ منم حسین خرازی. گریه می کرد.

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 21:5 توسط خانوم میم ! |

خب اگه پست قبل رو خونده باشین متوجه میشین که تو این مدت روند مطالب وبلاگ چطوریه و چه پست هایی گذاشته میشه. این پست در ادامه ی پست قبله و ادامه ی خاطرات شهید دکتر مصطفی چمران :

۱-گفته بود « مصطفی! من از تو هیچ انتظاری ندارم الا این که خدا را فراموش نکنی. » بیست و دو سال پیش گفته بود ؛ همان وقت که از ایران آمدم. چه قدر دلم می خواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.

۲-گفت « سیزده روزه زن و بچه شون رو گذاشتن و اومدن این جا، حقوق هم نگرفتن. من اصلا متوجه نبودم. » سرش را گذاشته بود روی دیوار و گریه می کرد. کلاه سبزها را می گفت. چند دقیقه پیش، یکیشان آمده بود پیش دکتر و گفته بود « چون ما بی خبر آمده ایم، اگر اجازه بدهید، چند تا از بچه ها بروند، هم خبر بدهند، هم حقوق های ما را بگیرند. » گفتم « شما برای همین ناراحتید؟»

۳-برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار بهش گفتم « چرا سر نماز این طور می کنی؟ » گفت « وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد. »  با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.

۴-وقتی پیغامش رسید، هرچه مهمات بود برداشتم و آمدم. چشمم که به چشمش می افتاد، خجالت می کشیدم. بغلم کرد و اشکش سرازیر شد. اول نفهمیدم اشک شوق است، یا ناراحتی. گفت « بچه ها دارند تلف می شوند، ما شده ایم وجه المناقشه ی سیاسیون. » با هم مهمات را بین نیروها تقسیم کردیم.

۵-گفتم «شما حالتون خوش نیست. مریض شدین.» گفت « نه ، خوبم. » گفتم « تب ولرز کردین؟ » سرش را انداخت پایین. گفت « نه عزیز، گرسنه م . » دو روز چیزی نخورده بود. همه جا را دنبال غذا گشتم ؛ هیچی نبود، هیچی. یعنی یک ذره خرما یا قند هم نبود. رفتم پیش خانمش. گفتم « این جا چیزی پیدا نمی شود، بگذارید برویم داخل شهر. » گفت « نه.» قایم شده بودم توی انبار. بغض کرده بودم و از گونی نان خشک ها، جاهایی که کپک نداشت می شکستم و می گذاشتم توی سینی. گریه ام بند نمی آمد.

۶-خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب. حساب چندانی نداشتیم. یک ساک پارچه ای ، تویش یک پیراهن و دوتا زیرپوش.

۷-بعضی شب ها که کاش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصدو پنجاه تایشان.

۸-اگر کسی یک قدم عقب تر می ایستاد و دستش را دراز می کرد، همه می فهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می کرد و ماچ و بوسه ی حسابی. بنده ی خدا کلی شرمنده می شد و می فهمید چرا بقیه یا جلو نمی آیند ، یا اگر بیایند صاف می روند توی بغل دکتر.

۹-یاد آن روزها که می افتم، دلم حسابی تنگ می شود ؛ تنگِ تنگ. عکس ها را در می آورم و دوباره چند باره نگاهشان می کنم. صدایش را می شنوم که می گوید « چه خبر؟ چی دارین ؟ تیر ؟ ترکش ؟ خمپاره ؟ » بعضی وقت ها هم این دل تنگی ها بغض می شود و می رود جمع می شود ته گلو. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. راه می افتم سمت جنوب ، دهلاویه. آن جا می ایستم رو به رویش ، سلام می کنم و سرم را می اندازم پایین ، منتظر که بگوید « چه خبر؟ باز کتونی هاتو زدی زیر بغلت برگردی اهواز؟ » تا بغضم حسابی باز شود.

۱۰-بعد از دکتر فکر کردم همه چیز تمام شده ، تمام تمام. وصیت نامه اش را که خواندند ، احساس کردم هنوز یک چیزهای کوچکی مانده. یک چیزهایی که شاید بشود توی جبهه پیدایشان کرد. رفتم و ماندگار شدم ؛ به خاطر همان وصیت نامه.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 23:56 توسط خانوم میم ! |

کجایید مردان بی ادعا ؟!

نمی دونم چرا اما با بچه های هم سن و سالم و کوچکتر (منظورم بچه های دهه ی شصت به بعده) نمی تونم خوب ارتباط برقرار کنم ... یعنی نمی تونم درکشون کنم ... خیلی از کارایی که میکنن به نظرم بچه گانه اس ... همه کارشون واسه کلاسه حتی وطن پرستیشون ! این حس رو از وقتی وارد دانشگاه شدم باهاش رو به رو شدم ، مثلا" می بینی طرف گردنبند فروهر میندازه گردنش و خیلی هم عشق کوروش و داریوش داره ، سر مسئله ی خلیج فارس هم همه عکس های ۳۶۰ شون رو عوض کردن و عکس خلیج فارس رو گذاشتن ... بعد که ازشون سوال کنی خب تو در مورد همین ایران باستان چی می دونی ؟! فقط نگاهت می کنن ... بیا جلوتر ! از جنگ ایران و عراق چی می دونی ؟ هان ؟! چند تا کتاب خوندی ؟!

به اینجا که میرسه با یه حالتی نگاهت می کنن که انگار تاریخ ایران فقط تو همون ۲۵۰۰ سال پیش مونده (همونم هیچی نمی دونن ازش!) ... نمی فهمم چطور یه نفر می تونه اینقدر بی خبر باشه از ۲۰-۲۵ سال پیش مملکت خودش بعد ادعا کنه که وطن پرسته و عاشق ایران ! چطور نمی دونه تاریخ آزادی خرمشهر رو بعد حرص این رو می زنه که سد سیوند به مقبره ی کوروش آسیب می رسونه ! چطور اسم ۱۰ تا از سردارهای جنگ رو نمیتونه بیاره ؟ بحث من این نیست که به تاریخ گذشته بی اعتنا باشیم ، من میگم همونقدر که به ایران باستان بها می دیم برای ۲۵ سال پیش هم ارزش قائل باشیم ... ما فقط بلدیم بگیم بودیم بودیم ! اینجور بودیم اونجور بودیم ! بابا یکم بودیم رو ول کن هستیم رو بچسب ! الآن چی هستیم ؟ هیچی !

استاد ادبیاتمون حرف قشنگی می زد ... می گفت شماها از چمران و همت فقط این رو می دونین که اسم یه اتوبانه!!! ... خیلی ها شاید اعتقادات مذهبی اونها رو قبول نداشته باشن ، اما شجاعتشون رو که نمیشه انکار کرد ... کی الآن حاضره با داشتن مدرک دکترای فیزیک پلاسما از دانشگاه برکلی و پست وزارت بره سلاح دستش بگیره و بجنگه ؟! اونم کجا ! تو سوسنگرد !

نمیشه انکار کرد که ما به اونا مدیونیم ... تویی که اینهمه حرص سهمیه شهید و جانباز رو می خوری که اینا با سهمیه اومدن دانشگاه و ال و بلن ، هیچ فکر کردی اون موقع که تو و خانواده ات تو خونه تون نشسته بودین همین خانواده ها یکی از عزیزاشون وسط توپ و تانک و خمپاره بوده ؟! اون هم می تونسته بشینه تو خونه اش و بگه بقیه برن بجنگن ! اما اینکار رو نکرده حالا یا به خاطر حس وطن پرستی یا اعتقادات مذهبی .... الآن یا شهید شده یا جانباز ، به جای تشکر کردن از خودشون و خانواده شون حرص سهمیه شون رو می زنی ؟ سهمیه واسه اینا پدر میشه ؟ همسر میشه ؟ بچه میشه ؟ چرا اینقدر نمک نشناس شدیم ؟ لابد منطقت اینه که موقع جنگ اونا وظیفه شون بوده برن بجنگن و کشته یا مجروح شن ، الآن هیچ حق اضافه تری نسبت به من و تو ندارن ؟!

من هیچ کدوم از اعضای خانواده ام و فامیلم تو جنگ شرکت نکردن ، چه برسه به شهید یا جانباز شدن ! فکر نکن اگه این حرف رو می زنم ذی نفعم تو این مسائل ... اما به نظر من این سهمیه هایی که میدن خیلی ناچیزه و باید قدر این آدمها و خانواده هاشون رو بیشتر بدونیم ... می رسیم به جانبازهای اعصاب و روان ، کدوم یکی از اونایی که ادعای وطن پرستی کشته شون رفتن یک سری به آسایشگاه های این آدمها بزنن ؟ کسایی که حتی خانواده هاشون هم نتونستن تحملشون کنن ... کسایی که می تونستن الآن مثل من و تو باشن اما اونا از یه جنس دیگه بودن ...

چطور به این راحتی میتونیم این آزادمرد ها رو که هنوز زنده ن و پیش ما هستن اما ما اینقدر ازشون بی خبریم رو فراموش کنیم بعد ادعا کنیم که عاشق ایرانیم ؟

آره دونستن تاریخ ایران باستان خیلی مهمه و برای هر ایرانی باعث افتخار... اما بیاین یکم هم به ۲۰-۲۵ سال پیش برگردیم و به کسانی که هنوز بازماندگانشون پیش ما هستن افتخار کنیم.

این حرفهایی که زدم شامل حال همه نمیشه ... استثناهایی هم هستن.

با خودم عهد کردم تابستون با تمام ترسو بودنم یه سری به این آسایشگاه ها بزنم.

 

                                           ********************

 

خب همینطور که می دونین به ۳ خرداد (سال روز آزادی خرمشهر) نزدیک میشیم ... تا اون موقع سعی می کنم هر موقع که فرصتش پیش اومد بیام و یه قسمتهایی از خاطرات شهید های جنگ رو که از زبون همسر و دوستاشونه رو بذارم تو وبلاگ (امیدوارم هر روز وقت کنم اما قول نمی دم) .... اگه کاملش رو میخواین کتابش از انتشارات روایت فتح چاپ شده و می تونین تهیه کنین.

اولیش با دکتر مصطفی چمران شروع میشه که واسه من اسطوره است :

۱-نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟ می گویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من ناراحته.» کی باور می کند؟
۲-مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و بهش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید . بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت «پسر جان تو قبولی . شهریه هم لازم نیست بدهی.»

۳-سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره.
۴-چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت «شما
نمره گرفته ای، ولی اگر بروی ، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست میدهد.» خودش می خندید. می گفت «کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود
پیش خودش که من هم بمانم»
۵-گفت «ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیدم، هم توی آمریکا، هم توی اسرائیل. خیلی جنگیدم. فرمانده زیاد دیدم. دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غذا خوردن عقب صف.»
۶-اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها، با خودشان فکر کردند «این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟» آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.
۷-چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و
دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کرد و او را می بوسید . بعد هم راه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه، یک ربع، شاید هم بیش تر.

۸-جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش. می گفتند «دکتر مصطفی چشم ماست ، دکتر مصطفی قلب ماست.»
۹-گفتند «دکتر برای عروس هدیه فرستاده» به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوشگل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛ یعنی که این ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده ؟
۱۰-وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود. امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم. نپوشید. با همان لباس آمد. می دانستم که مصطفی مصطفی است

۱۱-مریض شده بود بدجور . گفتم «دکتر چرا نمی ری تهران؟دوایی،دکتری؟» گفت «عزیز جان ، نفس این بچه ها خوبم می کند.»

۱۲-وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت «دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین.» بعد خودش پیداش شد ، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند.عراقی ها فکر کرده بودند غواص است ، تا صبح آتش می ریختند.
۱۳-سر سفره ، سرهنگ گفت «دکتر ! به میمنت ورود شما یه بره زدیم زمین.» شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این همه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند.
۱۴-گفتم «دکتر جان، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه. این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد، صد و پنجاه تا کولر
اطراف ستاد داریم، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» گفت «ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»

ادامه دارد....

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 20:30 توسط خانوم میم ! |

خدا منو بخور ! بخور خدا منو !!!!Coffee

یعنی شانس در حد جلبک ! من کلا خیلی حواس پرتم ولی دیگه این آخرش بود ! داشتم حاضر میشدم برم کلاس زبان ، از قبلشم برنامه چیده بودم برم آرایشگاه ، کیفم رو خواستم عوض کنم چون کتاب هام تو اون قبلیه جا نمی شد ... خیلی ریلکس کیف قبلیمو گذاشتم جلوم و دونه دونه وسایلهامو ور میداشتم اونایی که لازمم بود رو میذاشتم تو کیف کوله ام ... بعد از در خونه رفتم بیرون تا سر کوچه رفتم سوار تاکسی شدم دیدم اوا خاک عالم !! کیف پولم موند تو همون کیف قبلیم ! بعد از اونجا که من دیسیپلین تو زندگیم حرف اولو می زنه و همیشه پولهام ولوه تو کیفم و جیب مانتوم و جیب شلوارم و وقتی میخوام پول دربیارم باید کل هیکلم رو بتکونم ! گشتم تو کیفم و دیدم پول به اندازه ی رفتنم داشتم اما برگشتنم نه ! منم کلا ریلکس ! رفتم کلاس و موقع برگشتن با دربست رفتم خونه همون دم گفتم ماشینه وایسته ، پول رو دادم و رفتم خونه ... دوباره بعد از یه ساعت هلک هلک رفتم آرایشگاه واسه خودم (اینبار یادم بود کیفم جا نمونه!!!) کلا من استادم تو این چیزا ... موبایل جا گذاشتن که دیگه جزء لاینفک زندگیمه !

من موندم اون موقع که دیسیپلین تقسیم می کردن من کجا بودم ؟! آیا ؟!

 

                                                   ***************

اینم از امروز ! چند وقت بود دنبال یه مانتو خوشگل میگشتم و به حمدالله پیدا نمیشد !!! ماشالا همه ی مانتوها عین پروژکتور برق میزنن ! منم اصلا از این مانتوها خوشم نمیاد و دنبال یه چیز ساده بودم که امروز رفتم دانشگاه و دیدم دوستم یه مانتو خریده از همونا که من خوشم میاد ! قشنگ آدرس گرفتم و رفتم ، تو میلاد نور بود ... رفتم تو و سایز من یه دونه یبشتر نمونده بود براش ... اینم دقیقا" قسمت سر آستینش ، درز بین دکمه و قسمت مچ دست یه جاش دوخت اضافه داشت که اون یکی آستینش نداشت !!!! منم خیلی وسواسم تو خرید ، امکان نداره بذارم مو لای درزش بره ... خلاصه از اون سایز که یکدونه داشت و منم به مغازه داره گفتم اگه میتونین اینو درستش کنین برام من میبرم ! اونم گیر داد که ای خانوم شما چقدر وسواسین و شما چقدر حساسین و اینا ! منم کوتاه اومدم و خریدمش و بردم دادم خیاطی طبقه همکف همونجا ! اونم یه سری گفت خانوم شما چقدر وسواسین ! می خواستم بگم مرگ !!! واسه تو که بد نیست ! پولتو میگیری !پسره ی نفهم بعد از اینکه منو ۶۰ ساعت معطل کرده مانتوم رو ورداشت که اون یکی آستینشم از این دوختا بزنه ! حالا دامن اون ۱۴۰ هزار پیامبر تو چنگ من بود که خراب نشه ... ورداشته قشنگ 3 دور (شمردم!!! ) رو هم رو هم چرخ می زنه ! من گفتم اون همه پول رو به .... دادم رفت ! (چون می دونم بی جنبه هستین میگم ! منظورم باد فنا بود!)

بعد میگم آقا چرا اینقدر کلفتش کردی ؟! میگه اگه اینجوری نمی کردم باز میشد ! ای موش تورو بخوره ! ای خرگوش تورو بخوره ! آخه من به تو چی بگم ؟! اگه اینجوری بود که قطر دوخت لباسها باید از قطر پارچه بیشتر میشد وگرنه همه اش باز میشد !!!

یعنی کاری که این رو لباس من کرد ۱۵ ثانیه هم نشد ! بعد ۱۰۰۰ تومن گرفت ازم ... منم کلی حسرت خوردم که جای دانشگاه رفتن و درس خوندن چرا نرفتم خیاطی یاد بگیرم و الآن پول پارو کنم ؟! آیا ؟!

مانتوم رو ورداشتم آوردم خونه و اون گندی که آقاهه زده بود رو شکافتم و هر چی سعی کردم خودم درستش کنم دیدم بدتر دارم خرابش میکنم انگار ! اگه فکر کردین که من دست از کار کشیدم و مانتوم رو پرت کردم یه گوشه باید بگم هرهر ! هنوز منو نشناختین ! ورداشتم مانتوم رو زدم زیر بغلم و درحالی که تن اموات اون خیاطه رو که مانتو رو دوخته تو گور میلرزوندم دوباره رفتم یه خیاطی که همیشه میرم اونجا! ... یه پسر فوق العاده مودبه که کارشو هم خیلی خوب بلده ... اصلا هم مثل اکثر مغازه دارها دنبال چشم چرونی نیست ، بردم دادم به اون واسم درستش کرد بعد هرکاری کردم ازم پول بگیره نگرفت ... از من اصرار از اون انکار به این ترتیب !

-چقدر تقدیم کنم ؟

-هیچی ، کاری نکردم فقط یه درز بود

-نمیشه هیچی ... شما بفرمائین !

-نه خانوم هیچی نمیشه

-خواهش میکنم ! من اینو بردم میلاد نور........... (اصلا نذاشت حرفم رو تموم کنم پرید تو حرفم)

-بله ! اونجا رو میدونم ! ما هنوز انصاف هست تو کارمون

-حالا شما حداقل یه 500 تومن بگیرین !

-نه خانوم ما واسه این کار از غریبه ها هم پول نمی گیریم چه برسه به شما که مشتریمون هستین

خلاصه مانتوم رو درست کرد و داد دستم

+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 21:22 توسط خانوم میم ! |

یعنی من الآن جفت پاهام مرخصن !

کلا" من وقتی وقت اضافی نداشته باشم شدیدا هوس وقت هدر دادن و خرید و اینا میکنم ! نمونه اش دیروز ... اول گفتم برم چند تا تیکه لوازم آرایش بخرم نتیجه اش این شد که رفتم ۴ تا پاساژو گشتم واسه خودم ! موقع برگشتن به خونه بود داشتم از پاساژ میومدم بیرون دقیقا تو محوطه ی پاساژ بود دیدم یه دختر و پسر دارن با هم به طرز فجیعی دعوا می کنن ....  پسره مچ دست دختره رو گرفته بود می کشید طرف خودش. دختره در حالی که سعی می کنه دستشو آزاد کنه : ولم کن ! پسره : می زنمتا ! دختره : تو غلط می کنی منو بزنی ... پسره هم یه جوابی بهش داد که من یخ کردم ! یعنی یه حرفی زد که ... ! دختره هم می گفت زشته جلو مردم ! من وای نستادم نگاه کنم ... جلوم هم دوتا خانوم بودن که وقتی یکم رفتیم جلوتر یکیشون برگشت ازم پرسید : خواهر برادر بودن یا دوست دختر روست پسر ؟! حالا انگار من می دونم ! منم گفتم نمی دونم والا ! دوست ؟! فکر نکنم آدم با همچین حیوونی دوست هم بشه !

خانومه : واقعا" !

 

                                                ****************

 

نمی دونم متاسفانه چرا جامعه ی ما اینطوریه که دخترا نمی تونن اصلا توش راحت باشن ... یعنی تو حتی نمی تونی بری بیرون ۱ ساعت تو هوای آزاد واسه دل خودت قدم بزنی و به هیچی فکر نکنی چون از دم خونه تا دوباره دم خونه ! (از وقتی از خونه میری بیرون تا بر میگردی) مزاحمت برات ایجاد میکنن ... یه سری آدمهایی که به نظر من واقعا مشکل و عقده ی روحی دارن ... حالا نه که فکر کنی من الآن آنجلینا جولی ام !!! اصلا" به نظر من اینجور پسرا حتی قیافه هم براشون مهم نیست فقط میخوان یکی رو داشته باشن ! ... این یه پیش زمینه بود که داستان نمایشگاه کتاب رفتنم رو واست بگم ...

اول اینکه من عاشق کتاب و کتاب خوندنم ....واسه همین اولین روز نمایشگاه کتاب از دانشگاه پاشدم رفتم نمایشگاه (یعنی با تیپ ساده و مقنعه و آرایش فوق العاده کم )داشتم تو سالن کتابهای فارسی میگشتم از غرفه ی اول شروع کردم و غرفه غرفه به ترتیب میگشتم و کتابهایی که دوست داشتم رو می خریدم که یه دفعه دیدم یه نره غول جلوم سبز شد ! برگشت گفت میشه باهم بریم ؟! منم رومو کردم اونور و خیلی قاطع گفتم نه ... بعد دوباره اصلا حواسم نبود و تو کتابها غرق شدم ... چند دقیقه بعد دیدم این پسره دقیقا هرجا می رم دنبالم میاد ... منم که تا حالا داشتم از این خرید کردن و بیرون بودنم لذت می بردم زهر مارم شد دقیقا" ... به این ترتیب که تا یه ربع من تمام غرفه ها یی رو که می خواستم دونه دونه بگردم هول هول رد میکردم که این یارو گمم کنه .... دوباره صاف میومد وای میستاد بغلم ! منم با عصبانیت و برگشتم بهش گفتم : میگم نه !!

دوباره ول نکرد و داستان تعقیب و گریز ادامه داشت که دوباره که رسید بهم اومد گفت : دیدی پیدات کردم!!!! ... من یعنی ساطور میزدی خونم در نمیومد ... هیچ نگهبانی هم نمی دیدم تو سالن که اینو تحویلش بدم ... رفتم دم اولین غرفه و با عصبانیت (حالا تمام حرصم رو سر اون غرفه دار بدبخت خالی کردم ... من موندم چه جوری با اون لحنم جوابمو داد !) ببخشید آقا ! اینجا نگهبانی چیزی نداره ؟!

-والا حراست هستش اینجا.

-کجاست ؟!

-اگه تو نباشه حتما دم در هست.

منم برگشتم برم پیش حراست که دیدم پسره غیبش زد ... نگو اسم حراست که میاد اینا میرن رو ویبره ! منم بعد از اینکه نیم ساعتی حرص خوردم به خریدم ادامه دادم !

 

                                                ****************

استاد نازنین ریاضی همین که میاد سر کلاس واقعا ظاهر و باطنش دل منو میبره دلبرم !!!
گوگوری مگوری میاد موقع حل تمرین میشینه ته کلاس بچه ها باید برن مسئله هایی که جلسه ی پیش  داده رو حل کنن ... بعد وقتی یه مسئله رو هیچکس بلد نیست به خودش زحمت نمیده بره پای تخته مسئله رو حل کنه از همون ته کلاس تند تند حفظی میگه ! بعد ما هم باید بفهمیم !یه جمله در میون هم میگه اینکه خیلی ساده است ! ای جانم ! ای دل ربا ! نگو اینجوری من کهیر میزنم !

آخر کلاس هم میگه اگه سوالی ندارید به آرامی متفرق شوید !!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 10:39 توسط خانوم میم ! |

بعدا" تر نوشت! : من یه سوال دارم ! شما این گوشه ی آی دی من عکس گل میبینین یا بچه ؟! آخه اول عکس گل بود بعد به اعتراض پری عکس یه بچه رو گذاشتم که پری میگه همون عکس قبلیه هست ! میخوام بدونم عکس جدید رو خودم میبینم فقط ؟! آیا ؟!

بعدا" نوشت : دوست عزیز (امیر) منظور من اصلا" این نبود که شما نظر نده یا من فقط دوست دارم نظرات موافقم رو بخونم ... اگه اینطوری بود کامنتدونیمو تائیدی می کردم و مینوشتم دوست عزیز کامنت شما پس از بازبینی در دیدرس عموم قرار می گیرد ! خوشحال میشم نظرات مخالفمم بخونم !

                                            *******************

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید.سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانهء کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد
و از جلوی چشمها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت
و گاهی فریاد می زد و می گفت : من هستم , من اینجا هستم , تماشایم کنید .اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند , کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی , از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود و یک روز رو به خدا کرد و گفت : نه , این رسمش نیست . من به چشم هیچ کس نمی آیم .کاشکی کمی بزرگتر , بزرگتر مرا می آفریدی .
گفت: اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی , بزرگتر از آنچه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی.
رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشه تا وقتی که می خوای به چشم بیای , دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .
دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند .
سالها بعد دانه کوچک سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد ؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
سپیدار بارها و بارها قصهء خدا و دانه کوچک را به باد گفته بود و می دانست که باد قصهء او را همه جا با خود خواهد برد. 
عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 20:40 توسط خانوم میم ! |

دیروز من و دوستم ساعت 8 قرار گذاشتیم دانشگاه باشیم که با هم یه فکری بکنیم واسه تمرینامون حالا باز خوبه من خودم یکی از برنامه ها رو نوشتم قبلش ! دوستم که اصلا هیچی ! اول قرار بود عصر بعد از کلاس بمونیم که دوستم گفت صبح بریم بهتره ... منم گفتم سعی میکنم صبح زور پاشم که بتونم بیام اما هیچ تضمینی نمیدم !...  حالا حدس بزنین که من کی رسیدم دانشگاه ؟! آفرین ! دقیقا ! من ساعت 9 دانشگاه بودم با یه ساعت تاخیر !!! دوستمم که روز قبل هی جز می زد که زود بیا خودش ساعت 9:30 رسید !!! کلا ما دلشادیم ! وقتی هم که اومد آهسته آهسته ، بدون هیچ عجله ایی رفتیم تو سایت که برنامه رو بنویسیم ... دوستم می خوند و من تایپ میکردم ... بعد یهووو چشمم افتاد به مانیتور دیدم جا تره و بچه نیست !!! بله عزیزان من ! کیبورد وصل نبود ! البته ما اینو از اول متوجه نشدیم ! فکر کردیم کامپایلرش خرابه ! داشتیم می زدیم تو سر کامپیوتر و کلمپایلر ... بعد یکدفعه مخمون جرقه زد ! به این ترتیب که من هی کیبورد رو میکشیدم دنبال خودم و اونم میومد ! و ما فهمیدیم که وصل نیست! ... دیکه وقتی کیبوردو وصل کردیم و برنامه رو تا نصفه نوشتیم دیدم دوستم میگه مریم ما که نه فلش آوردیم نه فلاپی ... این کامپیوتری هم که پاش نشستیم رایتر نداره چه جوری برنامه رو ببریم با خودمون ؟! آیا ؟!

منم گفتم آره ! ... چی کار کنیم ؟!

گفت حالا ولش کن ... بیا تا آخر بنویسیم بعد فکرشو میکنیم !Computer

وقتی هم نوشتیم چندتا ارور داد ما هم اولین بار بود که با اون کامپایلر کار میکردیم ... خیلی شیوه ی کارش (!) واسمون آشنا نبود !

منم دیدم یه ربع به کلاسمونه منم صبح از هولم که دیرتر نرسم صبحونه نخوردم ! گفتم ببین تو بشین کار کن من برم سلف یه چیزی بخورم!! ... حالا من باز ته دلم مشعل امید سوسو میزد که بعد کلاس بمونیم کار کنیم ! که این دوستم فرتی خاموشش کرد ! گفت مریم بعد کلاس میریم بیرون ناهار می خوریم! من گشنمه ... منم از خدا خواسته واسه درس نخوندن گفتم باشه ... بعدشم که دوستم کلاس داشت و منم رفتم نمایشگاه کتاب.

کارمونم واسه اینکه لنگ نمونه تقسیم کردیم ... به این ترتیب که ۵ تا از سوالها رو من حل کنم و ۴ تاش رو اون ! البته به این راحتیام نبود ! بعد کلاس در حالیکه استاد هنوز تو کلاس بود و بچه ها داشتن ازش سوال میکردن ... ما داشتیم سوال تقسیم میکردیم به این صورت :

تجسم کنین برگه ی سوالها دستمونه و داریم جیغ جیغ میکنیم سر هم و همزمان داریم از اول سوالها رو میخونیم و خودکار از دست هم میکشیم که هرکی زودتر سواله رو علامت زد اون سوال مال اون بشه !

من : ببین اینو من برمیدارم !

اون : نخیر ... این مال منه !

من : نه این یکی مال تو باشه !

اون : چقدر روت زیاده ! همه ی آسونا رو خودت برمیداری !

من : پررو خودتی ! نیست که تو سختا رو برمیداری !

اون : اونی که تو حل کردی عینش تو جزوه ی ترم پیش بود !

من : نیست اینی که تو برداشتی عینش نیست ! خوبه الآن داشتی از روش میخوندی !

من هر دو دقیقه ۱بار : هیسسسسسسسسسسس ! زشتههههه !

خلاصه با گیس و گیس کشی سوالها رو تقسیم کردیم ... لامصب فقط هم که برنامه نیست ! الگوریتم و فلوچارتشم باید رسم بشه ... من دیروز کشتم خودمو تا اون برنامه ای که استاد نازنین فرموده بودن برای کشیدن فلوچارت رو گیر بیارم !!!

 

                                             ************                                                 

عشق را از ماهی بیاموز
که چه بی‏پایان آب را پر از
بوسه‏های بی‏پاسخ می‏کند

+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 17:5 توسط خانوم میم ! |

به نام خدا مریم هستم ۳ ساله از ایران !

الآن اینجانب فردا midterm زبان داشته و روز بعدترش هم دریا دریا تمرین ریاضی داشته و روز بعدترترترش هم ! (شنبه) کویز و خروار خروار تمرین برنامه نویسی داشته و الآن کاملا ریلکس نشسته و وبلاگ آپدیت می کنم ! خواهش میکنم ! تورو خدا اینقدر تشویقم نکنین ! کاری نکردم که ! باور کنین اگه شما هم بخواین می تونین هیچ کاری انجام ندین !

ظن من این است که آن زمان که آدمیان در صف تعادل و استرس بوده اند من در WC بوده ام !!!

البته بگماااا من خیلی هم استرسیم ولی کلا به حالم فرقی نداره !

یعنی چه استرس داشته باشم چه نداشته باشم حسش که نباشه درس رو تعطیل میکنم...دلتون بسوزه !  ...  راستی من نمی دونم چی میشه که همین که پام به کلاسهای عمومی می رسه یهو لالام میاد و میخوابم !Night دوستمم بدتر از خودم ! ما تمرین که باید تحویل بدیم گروه بندی شدیم و تمرینها و پروژه مون گروهیه ... الآن زنگ زدم به دوستم که جنس اون خاکی که شنبه قراره بریزیم تو سرمون رو بپرسم ازش !

اولش که خواب بود ... میگم میخوای بعدا زنگ بزنم ؟ میگه نه دیگه پاشدم ... میگم تمرین ها رو چی کار کنیم؟  ... میگه نمی دونم من هنوز صورتهاش رو ندارم !!! (صورت سوالها رو برامون میل میکنن)

-   یعنی هنوز صورتها رو نگرفتی ؟؟!؟؟!؟!؟

-    نه ! ...حالا چطوریه ؟! سخته ؟

یعنی ما اینقدر خوچحالیم که نگو و نپرس !

این ترم بهار کی تموم میشه ؟! سیاه و کبود شدیم اینقدر درس خوندیم !

لولو ما رو بخوره !!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 19:0 توسط خانوم میم ! |

دیدین بعضی ها عادت دارن سیریش بشن یه مدت و بچسبن بهتون ، بعد شما بزنین تو سر و کلتون که فلانی بی خیال شو ! بعد اونوقت همه ی عالم و آدم که پشتتون حرف در آوردن تازه طرف بی خیال شه ؟!

الآن داستانو میگم ...

ترم پیش تو دانشگاه دو نفر از من خوششون میومد !

یکیشون که من فکر می کردم آدم حسابیه ( و الحق هم بچه ی بدی نیست ) گیر داد بهم ... کاملا تابلو بود از حرکاتش که از من خوشش میاد یعنی اینو کل دانشگاه میدونن ! ... یه بار اون اوایل به طور غیر مستقیم بهش فهموندم که من نمی خوام الان با کسی دوست بشم .. اونم اصلا هیچی نمی گفت .... یعنی تا یک مدت بهم پیشنهاد نداد ! فقط تو دانشگاه میومد مثل سیریش !!! می چسبید بهم ! Helloیعنی باور نمی کنی دقیقا هر جا می رفتم اونم میومد ... به بهانه های مختلف هم میومد سوال میکرد ازم ... فلان درس رو خوندی ؟  تمرین های فلان درس رو نوشتی ؟ آره دیگه تو از اون خر خونهایی ( اینقدر بدم میاد اینجوری میگن ! ) ... کوفت و زهرمارو خوندی ؟!  ال و بل کردی ؟!

خلاصه خیلی از دستش عصبانی بودم چون تو دانشگاه به گوشم رسیده بود  پشتمون حرف در آورده بودن که فلانی و فلانی با هم دوستن ! منم از دست این اعصابم خورد بود و یک خصلت بدی که من دارم اینه که زیادی ملایمم یعنی سعی میکنم تا جایی که ممکنه چیزی به اطرافیانم نگم که باعث دلخوری بشه ... ولی می گفتم این یا می خواد دوست بشه یا نمی خواد ... اگه می خواد که چرا نمیاد مثل آدم حرفش رو بزنه و اینقدر ادا اصول در میاره ؟ اگرم نمی خواد که غلط میکنه با آبروی من اینطوری داره بازی میکنه ... خلاصه داستان به همین منوال گذشت تا اینکه من بهش گفتم ببین من اصلا خوشم نمیاد تو دانشگاه باهام حرف بزنی چون پشتمون حرفه !  اونم گفت باشه و از فرداش انگار نه انگار عین بزغاله دوباره میومد طرفم!! ... من ۲-۳ بار بهش گفتم ببین این کار درست نیست ... حالا بگذریم از اینکه پیشنهاد هم داد و من به دلایلی* حالا نخواستم باهاش دوست بشم ... الان خوشبختانه مشکل حل شده چون یه مدت طولانی واسش سگ بستم ! یعنی بهش گفتم حتی سلام هم نمی خوام بکنی تو دانشگاه !

و خودمم کاملا ندیده می گرفتمش ... حالا مشکل اینه که الآن یه سریها فکرمی کنن ما که تو قبلا با هم حرف می زدیم و الآن از هر پسر و دختری غریبه تر شدیم حتما با هم بهم زدیم !!!! یه سریها هم فکر میکنن خیلی باهوشن و هنوزم فکر میکنن ما با هم دوستیم و تو دانشگاه بروز نمی دیم ! اینو کاملا از رفتار های اون یکی پسره که از من خوشش میومد میشه فهمید ... هر وقت منو میبینه آنچنان چشم غره ای میره که من مات میمونم همینطور !

واقعا اعصابم بهم ریخته اس سر این موضوع ... دلم نمی خواد اسم کس دیگه ای روم باشه ... نمی دونم چطوری بقیه رو از سوء تفاهم در بیارم ؟ شما اگه راهی به ذهنتون می رسه بگین

لولو بیا منو بخور راحت شم !!!!

* دلیلی که نمی خواستم باهاش دوست شم اینه که من خوشم نمیاد مثل ۹۰٪ دخترهای الآن که به صورت فصلی ! دوست پسر عوض میکنن باشم .. نمی گم بده اما من اینطوری نیستم ... اگرم یه زمان با یکی دوست بشم تا آخر باهاش می مونم و ازدواج میکنم ... اینجور دوستی ها رو نمی پسندم.

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 18:54 توسط خانوم میم ! |

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او که دائما" از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت
عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
پی نوشت : حالم خوبه ! 
                                                **********************
از این عکس خیلی خوشم اومد !
 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 19:5 توسط خانوم میم ! |

من واقعا یه سوال برام پیش اومده!

میخوام ببینم این دخترایی که چادرین بعد آرایش میکنن این هوا (!) و چشمهاشون رو مدل پرستویی (!) درست میکنن و جالب تر از اون موهاشون رو رنگ می کنن و می ریزن تو صورتشون دقیقا چه هدفی رو دنبال می کنن ؟!

بابا خب اگه یکی به حجاب اعتقاد داره که پوشیده میگرده و چادر هم شاید سرش کنه کسی هم که اعتقاد نداره دیگه چادر سر کردنش چیه ؟!  من واقعا دلیل این کارو نمی فهمم !

حالا فکر نکنین من از اون آدمهام که به کار همه کار دارن ! نه !

به نظر من هرکسی آزاده پوشش خودش رو خودش انتخاب کنه و واقعا برام مهم نیست که مثلا دوستام الآن محجبه باشن یا بی حجاب ... اما این که یه نفر خودش رو دلقک کنه و اعتقاد هر دو گروه رو (کسانی که به حجاب اعتقاد دارن یا ندارن) به سخره بگیره خیلی زشته !

تو دانشگاه ما یکی از این بچه ها هست و من به جرات میگم تنها کسیه که عارم میشه باهاش هم کلام بشم حتی ...

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 18:6 توسط خانوم میم ! |

پارسال همین موقع ها بود که یک وبلاگ درست کردم و شروع کردم به نوشتن ... اما بعد از مدتی به دلایلی اونجا رو بستم ... بعد از چند ماه الآن بازم دارم میبینم که نمی تونم ننویسم و به نوعی به وبلاگ نویسی عادت کردم ... امیدوارم اینجا هم دوستای خوبی پیدا کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 22:10 توسط خانوم میم ! |