کجایید مردان بی ادعا ؟!
نمی دونم چرا اما با بچه های هم سن و سالم و کوچکتر (منظورم بچه های دهه ی شصت به بعده) نمی تونم خوب ارتباط برقرار کنم ... یعنی نمی تونم درکشون کنم ... خیلی از کارایی که میکنن به نظرم بچه گانه اس ... همه کارشون واسه کلاسه حتی وطن پرستیشون ! این حس رو از وقتی وارد دانشگاه شدم باهاش رو به رو شدم ، مثلا" می بینی طرف گردنبند فروهر میندازه گردنش و خیلی هم عشق کوروش و داریوش داره ، سر مسئله ی خلیج فارس هم همه عکس های ۳۶۰ شون رو عوض کردن و عکس خلیج فارس رو گذاشتن ... بعد که ازشون سوال کنی خب تو در مورد همین ایران باستان چی می دونی ؟! فقط نگاهت می کنن ... بیا جلوتر ! از جنگ ایران و عراق چی می دونی ؟ هان ؟! چند تا کتاب خوندی ؟!
به اینجا که میرسه با یه حالتی نگاهت می کنن که انگار تاریخ ایران فقط تو همون ۲۵۰۰ سال پیش مونده (همونم هیچی نمی دونن ازش!) ... نمی فهمم چطور یه نفر می تونه اینقدر بی خبر باشه از ۲۰-۲۵ سال پیش مملکت خودش بعد ادعا کنه که وطن پرسته و عاشق ایران ! چطور نمی دونه تاریخ آزادی خرمشهر رو بعد حرص این رو می زنه که سد سیوند به مقبره ی کوروش آسیب می رسونه ! چطور اسم ۱۰ تا از سردارهای جنگ رو نمیتونه بیاره ؟ بحث من این نیست که به تاریخ گذشته بی اعتنا باشیم ، من میگم همونقدر که به ایران باستان بها می دیم برای ۲۵ سال پیش هم ارزش قائل باشیم ... ما فقط بلدیم بگیم بودیم بودیم ! اینجور بودیم اونجور بودیم ! بابا یکم بودیم رو ول کن هستیم رو بچسب ! الآن چی هستیم ؟ هیچی !
استاد ادبیاتمون حرف قشنگی می زد ... می گفت شماها از چمران و همت فقط این رو می دونین که اسم یه اتوبانه!!! ... خیلی ها شاید اعتقادات مذهبی اونها رو قبول نداشته باشن ، اما شجاعتشون رو که نمیشه انکار کرد ... کی الآن حاضره با داشتن مدرک دکترای فیزیک پلاسما از دانشگاه برکلی و پست وزارت بره سلاح دستش بگیره و بجنگه ؟! اونم کجا ! تو سوسنگرد !
نمیشه انکار کرد که ما به اونا مدیونیم ... تویی که اینهمه حرص سهمیه شهید و جانباز رو می خوری که اینا با سهمیه اومدن دانشگاه و ال و بلن ، هیچ فکر کردی اون موقع که تو و خانواده ات تو خونه تون نشسته بودین همین خانواده ها یکی از عزیزاشون وسط توپ و تانک و خمپاره بوده ؟! اون هم می تونسته بشینه تو خونه اش و بگه بقیه برن بجنگن ! اما اینکار رو نکرده حالا یا به خاطر حس وطن پرستی یا اعتقادات مذهبی .... الآن یا شهید شده یا جانباز ، به جای تشکر کردن از خودشون و خانواده شون حرص سهمیه شون رو می زنی ؟ سهمیه واسه اینا پدر میشه ؟ همسر میشه ؟ بچه میشه ؟ چرا اینقدر نمک نشناس شدیم ؟ لابد منطقت اینه که موقع جنگ اونا وظیفه شون بوده برن بجنگن و کشته یا مجروح شن ، الآن هیچ حق اضافه تری نسبت به من و تو ندارن ؟!
من هیچ کدوم از اعضای خانواده ام و فامیلم تو جنگ شرکت نکردن ، چه برسه به شهید یا جانباز شدن ! فکر نکن اگه این حرف رو می زنم ذی نفعم تو این مسائل ... اما به نظر من این سهمیه هایی که میدن خیلی ناچیزه و باید قدر این آدمها و خانواده هاشون رو بیشتر بدونیم ... می رسیم به جانبازهای اعصاب و روان ، کدوم یکی از اونایی که ادعای وطن پرستی کشته شون رفتن یک سری به آسایشگاه های این آدمها بزنن ؟ کسایی که حتی خانواده هاشون هم نتونستن تحملشون کنن ... کسایی که می تونستن الآن مثل من و تو باشن اما اونا از یه جنس دیگه بودن ...
چطور به این راحتی میتونیم این آزادمرد ها رو که هنوز زنده ن و پیش ما هستن اما ما اینقدر ازشون بی خبریم رو فراموش کنیم بعد ادعا کنیم که عاشق ایرانیم ؟
آره دونستن تاریخ ایران باستان خیلی مهمه و برای هر ایرانی باعث افتخار... اما بیاین یکم هم به ۲۰-۲۵ سال پیش برگردیم و به کسانی که هنوز بازماندگانشون پیش ما هستن افتخار کنیم.
این حرفهایی که زدم شامل حال همه نمیشه ... استثناهایی هم هستن.
با خودم عهد کردم تابستون با تمام ترسو بودنم یه سری به این آسایشگاه ها بزنم.
********************
خب همینطور که می دونین به ۳ خرداد (سال روز آزادی خرمشهر) نزدیک میشیم ... تا اون موقع سعی می کنم هر موقع که فرصتش پیش اومد بیام و یه قسمتهایی از خاطرات شهید های جنگ رو که از زبون همسر و دوستاشونه رو بذارم تو وبلاگ (امیدوارم هر روز وقت کنم اما قول نمی دم
) .... اگه کاملش رو میخواین کتابش از انتشارات روایت فتح چاپ شده و می تونین تهیه کنین.
اولیش با دکتر مصطفی چمران شروع میشه که واسه من اسطوره است :
۱-نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟ می گویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من ناراحته.» کی باور می کند؟
۲-مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و بهش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید . بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت «پسر جان تو قبولی . شهریه هم لازم نیست بدهی.»
۳-سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره.
۴-چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت « شما نمره گرفته ای، ولی اگر بروی ، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست میدهد. » خودش می خندید. می گفت « کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم»
۵-گفت «ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیدم ، هم توی آمریکا، هم توی اسرائیل. خیلی جنگیدم. فرمانده زیاد دیدم. دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غذا خوردن عقب صف.»
۶-اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها ، با خودشان فکر کردند «این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟» آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.
۷-چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کرد و او را می بوسید . بعد هم راه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.
۸-جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش . می گفتند «دکتر مصطفی چشم ماست ، دکتر مصطفی قلب ماست.»
۹-گفتند «دکتر برای عروس هدیه فرستاده» به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوشگل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛ یعنی که این ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده ؟
۱۰-وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود. امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم. نپوشید. با همان لباس آمد. می دانستم که مصطفی مصطفی است
۱۱-مریض شده بود بدجور . گفتم «دکتر چرا نمی ری تهران؟دوایی،دکتری؟» گفت «عزیز جان ، نفس این بچه ها خوبم می کند.»
۱۲-وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت «دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین.» بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند.عراقی ها فکر کرده بودند غواص است ، تا صبح آتش می ریختند.
۱۳-سر سفره ، سرهنگ گفت «دکتر ! به میمنت ورود شما یه بره زدیم زمین.» شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این همه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند.
۱۴-گفتم «دکتر جان ، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه. این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد ، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم ، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» گفت «ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»


قشنگ آدرس گرفتم و رفتم ، تو میلاد نور بود
منم کوتاه اومدم و خریدمش و بردم دادم خیاطی طبقه همکف همونجا ! اونم یه سری گفت خانوم شما چقدر وسواسین ! می خواستم بگم مرگ !!! واسه تو که بد نیست ! پولتو میگیری !
پسره ی نفهم بعد از اینکه منو ۶۰ ساعت معطل کرده مانتوم رو ورداشت که اون یکی آستینشم از این دوختا بزنه ! حالا دامن اون ۱۴۰ هزار پیامبر تو چنگ من بود که خراب نشه ... ورداشته قشنگ 3 دور (شمردم!!! ) رو هم رو هم چرخ می زنه ! من گفتم اون همه پول رو به .... دادم رفت !
... بعد یکدفعه مخمون جرقه زد ! به این ترتیب که من هی کیبورد رو میکشیدم دنبال خودم و اونم میومد ! 

